تاريخ : چهارشنبه 1393/06/05 | 17:34 | نویسنده : هاوار

... ساعت سه نصفه شب است.. خوابم نمی برد .. هجوم افکار رنگا رنگ .. از قعر .. تا اوج .. همه یکجا صف کشیده اند تا یکی را رد می کنم دیگری در برابر چشمانم قد علم میکند خواب را به دو دست نیاز سخت چسپیده ام و از ترس صبحی زود هنگام ارام ندارم.. اما نمیشود.. دوره ام کرده اند .. یکی یکی پای اراده ام را بر تار و پود خیالم می نهم .. یکی پس از دیگری محکوم به نابودی... انقراض اندیشه در ذهنی خسته ..چشمانی به خواب محتاج ..به خودم می ایم نگهان از جایم بلند میشوم و جلو اینه میروم .. چشمانم را نگاه میکنم اثری از خواب نمیبینم اما خستگی موج میزند .. انگار سالهاست که بیدارم ..چین و چروکهای اطراف چشمم در میان ان همه تحوش نا منظم و نا مربوط  توجهم را جلب میکند .. در این فضای تیره ی تاریک سایه انداخته است ..  چند خط مورب از گوشه ی چشم تا نزدیک شقیقه ام .. و باز کشفی تازه .. موهای سفید و خاکستری که قبلا تعدادشان انگشت شمار بود و اما حالا انگشتانم را میتوانم بینشان گم کنم .. اینه را به خود و تصاویرش میسپارم..  به ارامی خود را جلو پنجره ای که چیزی جز شب را قاپ نگرفته می رسانم.. سکوت شب را خوب گوش میدهم....به اسمان خیره میشوم وارام یکی یکی رازهایم را به یاد می اورم.. هجومی از افکار که پشت دریچه یادم صف کشیده اند و حال همه هجوم می اورند .. انها هم میترسند از انقراض خودشان.. و من بی امان در فکر انقراضشان.. یکی دو تا خوبشان را سوا می کنم و و بعد با خدایم در میان میگذارم و برایش تعریف می کنم... خستگی باز به سراغم میاید دراز میکشم و خود را به خواب می زنم و تا صبح بدون هیچ شکی در خیانت به شب، دوباره مرا بیدار کند.. که انوقت چشم بر هم مینهم و بلند میشوم روز موقع خوابیدن ماست..



تاريخ : چهارشنبه 1393/05/01 | 16:55 | نویسنده : هاوار

روز های هستند که نمیشود در موردشان با هیچ کسی صحبت کرد .. نه اینکه رازی در میان باشد یا رفیقی نباشد .. برای فهمیدن و شنیدنش .. نه ..من دارم از روزهای میگویم که نمیدانی دردت چیست .. اصلا چکاره ای ..مات و مبهوت به دنبال خودت هستی.. میدانی که هستی اما پیدایش نمیکنی..  در خویشتن خود گمی .. اما بی قراری امانت نمیدهد .. روزهای که سراسر ابهام و انکارند..چهار زانو نشسته بر تردید و راست زل زده ای به تقدیر و تصادف.. باز هم نمی یابی خود را  .. روزهای که هم از جمع گریزانی ..هم تنهای ازارت می دهد.. ارام از کنار ازدحام مردم میگذری مبادا همهمه شان الوده ات کند.. اری روز های که تردید دریده است حدقه چشمان انتظارت را.. اما نمیدانی برای چی ؟؟ برای کی ؟؟ روزهای که نمیشود به سادگی از کنارشان گذشت تا به تمامی درونشان حلت نکنند نمیگذرند .. راستش حتی اگر تو به سادگی بگذری انها ولت نمیکنند .. انگار متعلق به گذشته و یا اینده اند و شاید به خطا در امروز تو نازل شده اند.. باز نمیدانی ..  فقط باید حالیشان شود که حالیت کرده اند که بی خودی یا با خودی .. بی منظور یا با منظور خفتت کرده اند .. فقط باید جای نشانی از انها بجا بگذاری که بدانند که فهمیدیشان.. در گوشه ای .. در تقویمی .. با چند علامت سوال .. یا شاید چند علامت تعجب .. یا سه نقطه ی موهوم.. فقط برای گذشتنشان..همین



تاريخ : شنبه 1392/12/10 | 16:16 | نویسنده : هاوار
در وادی پر از ترس و اضطراب.. تا زیر دهان فرو رفته در منجلابی از زندگی بدون هیچ پایابی.. سراسیمه دست می کوبم .. زمینی ،شاخه ای، دستی .. آی مرغابی ها.. آی ادمها .. من اکنون خسته و رنجور .. در تلاطمی از حسرت، با شکیبای اب، همنفس مانده ام.. زلالیش دارد خفه ام می کند.. طعمش پر از تپش نور.. و من ظلماتی هستم که فرو می بلعد.. و حس ماهی های لجن خواری که بوسه بر دست و پایم می زنند.. سرم را به زیر اب فرو کردم دنیای گنگ و پر از خفقان .. و مرگی دست در دست ارزوهایم.. آی مردمان بیشه های دور .. آی مردمان فریب.. زمینی، شاخه ای ،دستی .. خدا را هم دمی ، دردی.. کلاه پشمی پرکرک خیال خود را با دو دست نیاز سخت می چسبید که نکند از سرتان ،باد هوسناک صبح سرد، خوابتان را برباید..خیال پر از حماقتهای روزتان را با کدام چشم ابلق بین نظاره نشسته اید .. رها کنید دارو ندار چشمهای فریبتان را .. سینه هایتان کف هجوم عشق های هرزگیتان را به لب اورده است .. تزویر تنیده است دلهای تانبون دوتا شده تان را .. عروس کدامین حجله تان خون به لب سیری ناپذیر عصمت افکارتان می اورد  که این چنین سر به زیر لحاف حجاب شب برده اید تاریکی را به چه قسم داده اید که نگذارد سفیدی و عریانی تن روشن حقیقت، وجود سراپا تقصیرتان را نماین شود .. یادتان نرود عهدی را که با نسیم بسته اید .. اری .. اری .. نباید بگذارید تخمک بارورشده ی دلهای عبوستان را باد با خود ببرد زمین ابستنی دوباره را در سر می پروراند .. اشکال جادوی فریب دوره کرده اند کله های خالی شب زنده داران را.. سر از اب بیرون می اورم و به حقیقت خیره می شوم و دستانی که هزار بچه ی تزویر به سویم کشیده اند.. و خوب میدانم که تنهاست دستانی که از دل برای سجده بر حقیقت خود به خاک افتاده است..



تاريخ : شنبه 1392/10/14 | 12:7 | نویسنده : هاوار
چهار بند به میخ کشیده به مسلوب عشق
در هیاهوی خاطره ها..
در گذر تلخک های سیاه و سفید ..
افسونی از رنگ و نور شکل می گیرد..
غبار اگر بگذارد..
خدا گونه ای به پرواز می اندیشیم
و بشر گونه ای بند در بند زمین تلسم شده ام
رهاییمان
مگر رقم بخورد
ورنه ما را یارای رهای نیست..
ایجا زندان است و ادمی میله های آن..
زنجیر های آن..
دور باید شد از این هیاهو..
از خلق ..
از این تزویر ..
نه از برای خود .. بلکه از برای آنان
از برای مرمان.. زیرا بیمناکم..
از رنجی که من به انها می دهم ..
سفید، سیاه ،سیاه تر و سیاه تر..
دست بر کدام شاخک قاصدک بمالم که بنالم از دردی که می برم.. ..که بخواهی که بمانم.. 
سر بر سجاده کدام برگ بگذارم که نگذاری که بگریزم..
به کدامین نم ابر وضو بشویم که بشویی هستیم را..
سالهاست  که کف دستانم را باز گذاشته ام
که به انتظار تیممی به ادمی از جنس خاک دست بسایم و افسوس ..
در میان این همه چشمه آب..
افسوس که یارای دست کشیدنم نیست..


تاريخ : دوشنبه 1392/09/04 | 8:20 | نویسنده : هاوار
یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت
دیــوانـه ای بـه دام جـنــونـم کشیـد و رفت

پس کـوچـه هـای قلب مـرا جستجـو نکرد
امــا مـرا بـه عمـق درونـم کشیـد و رفت

یک آسمـان ستـاره ی آتـش گـرفـتـه را
بـر التـهـاب سـرد قـرونـم کشیـد و رفت

تـا از خـیـال گـنـگِ رهـایــی ، رهـاشــوم
بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت

شاید به پـاس حرمتِ ویرانـه های عشق
مرهم به زخم فاجعـه گونـم کشید و رفت

دیـگـر اسیــر آن مـنِ بـیـگانــه نیـستـم
از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت

 افشین بدالهی


تاريخ : سه شنبه 1392/07/23 | 12:39 | نویسنده : هاوار

این داستانی را سالهاست که شنیده بودم اما پیدایش نمی کردم اگرچه من ننوشتمش اما به اندازه نوشته های خودم دوستش می دارم....هاوار

روزي مرد جواني در ميانه ي شهري ايستاد و ادعا کرد زيباترين قلب دنيا را دارد . جمعيت زيادي دور او را گرفته و به قلب سالم و بدون خدشه ي او نگاه مي کردند و همه تصديق مي کردند که قلب او براستي زيباترين و بي نقص ترين قلبي است که تا کنون ديده اند.مرد جوان در کمال افتخار و با صدايي بلندتر از جمعيت به تعريف از قلب خود مي پرداخت که ناگهان پيرمردي جلوتر از جمعيت آمده خطاب به مرد جوان گفت : « اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست .» سکوتي برقرار شد و مرد جوان به همراه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه کردند ، قلب او با قدرت تمام مي تپيد ، اما پر از زخم بود .قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تکه هايي جايگزين آن شده بود ، اما آنها بدرستي جاهاي خالي را پر نکرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد . در بعضي نقاط قلب پيرمرد شيارهاي عميقي وجود داشت که هيچ تکه اي آنها را پرنکرده بود . مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فکر مي کردند که اين پيرمرد چطور ادعا مي کند قلب زيباتري دارد ! مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره کرده خنديد و گفت : « سر شوخي داري ؟ قلبت را با قلب من مقايسه کن  !  قلب تو تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است !  » پيرمرد گفت : « درست است ، قلب تو سالم به نظر ميرسد  . اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نخواهم کرد ... تو نخواهي دانست که هر زخمي يادگار مهر کسي است که من بخشي از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشيده ام ، گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است که به جاي آن تکه ي بخشيده شده ، قرار داده ام . اما چون اين دو عين هم نبوده اند ، گوشه هايي دندانه دندانه بر قلبم دارم ، آنها برايم بسيار عزيزند ، چرا که يادآور عشقي زيبا هستند . بعضي وقتها بخشي از قلبم را به کساني بخشيده ا م اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند  !  اينها همين شيارهاي عميق هستند . گرچه دردآورند اما ، باز ياد آور يک دلدادگيه من اند و من همه در اين اميدم که آنها روزي باز گردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه اي که من در انتظارش بوده ام پر کنند . پس حال مي بيني که زيبايي واقعي چيست ... ! »مرد جوان چند لحظه بي هيچ سخني اورا نظاره کرد ، در حاليکه اشک از گونه هايش سرازير بود ، سمت پيرمرد رفته از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستاني لرزان ، به پيرمرد تقديم کرد . پيرمرد آنرا گرفت و در قلبش جاي داد و او نيز بخشي از قلب پير و زخمي خود را در جاي زخم قلب مرد جوان قرار داد . مرد جوان به قلبش نگريست ، سالم نبود ، اما او و جمعيت همگي اذعان داشتند که از هميشه زيباتر بود .



تاريخ : شنبه 1392/06/09 | 15:48 | نویسنده : هاوار

... وقتی که من رسیدم همه جمع شده بودند و اونا رو نگاه می کردند، می گفتند روزی چند بار خانه اشان خراب می شود و باز همانجا می سازنش ...هی که در باز می شد لانه اشان روی زمین می افتاد بعد که در پارکینگ را می بستند کبوتران زبان بسته بازمی گشتند.. کمی می نشستند و بعد با نگاهی به هم ،فکر درست کردن خانه ای دیگر را با هم در میان می گذاشتند ..یکی یکی می پریدند بعد از چند دقیقه با چند برگ و شاخه می امدند و باز لانه دیگر، درست همانجا.. باز از نو پی خانه را می کندند .. باز بنا بیاور.. مصالح بخر.. انهم در این گرانی.. باز شناژ خانه باید با نظر مهندس باشد.. کارگران گرسنه اند غذایشان را در خانه همسایه درست می کردند و می اوردند .. چند ساعتی که گذشت دیدمشان که تزئین می کردن، درودیوار را.. همه مشغول بودیم... آنها مشغول درست کردن خانه شان و من مشغول سنگ چین دور حصار خیالم.. چند نفری از کوچه از پشت در پارکینگ رد شدند صدای سلام علیکشان تا پشت پنجره ی من می امد و صدای بوق ماشینها.. که کبوتران را از جا پراند و من را .. و بعد اهسته نشستیم درست همانجا.. انها در لانه و من در خیال .. همه ما را مینگریستند انگار منتظر چیزی بودند.. منتظر چیزی که همه می دانستند چیست .. در پارکینگ خانه باز شد لانه اشان افتاد روی زمین.. و شکست ..و خورد شد.. و... در باز شد کبوترها را از جا پراند و من را .. از خیالم پروازم دادند به واقعیت به پشت شیشه .. بعد از چند دقیقه همه نشستیم انها روی خانه ویرانه شان و من نیز بر روی ویرانه ای از خیال .. در سکوتی محض ..هر دو در فکر درست کردن خانه ای دیگر.. روی اب ...



تاريخ : شنبه 1392/06/02 | 15:45 | نویسنده : هاوار

..زندگیش عجیب بودخاله ام را می گویم میگویند مردانه زندگی کرده بود با عزت.. در نداری هم سرش را برای هیچ کس خم نکرد راستش او تنها کسی بود که در زندگی سی ساله ام ارزوی مرگش را داشتم می خواستم بمیرد و با مرگش شاید زندگی من عوض شود اما او با تمام دردهایش ساخت تا من به اندک ارزوهایم نرسم .. پوست و اسخوان شده بود و لاغر .. اری لاغر .. راحت می شود پوستش را روی دو اسکلت کشید این اواخر تسلیم مرگ شده بود راستش روحی در کالبد نداشت فقط تقدیر من بود که پایش را راست وسط شاهراهش گذاشته بود تا نرود .. تا نرود که نکند چیزی برای من عوض شود..وقتی تقدیر پایش را از روی گلویش برداشت که دیگر دیر شده بود .. خاله ام مرد و دیگر من ارزوی مرگ هیچ کس را ندارم .. خدایش رحمت کند ..رهایم کرد..



تاريخ : دوشنبه 1392/05/07 | 15:43 | نویسنده : هاوار
عشق شاید نوازش بی دریغ دردهایم باشد و ان نغمه ی تنهای را از پس چشمانم خواندی بی انکه ازت خواسته باشمت...

تاريخ : شنبه 1392/03/18 | 12:5 | نویسنده : هاوار

در جواب شیخ بانوی نیمه شب که خداوند درجه اشان را رفیع گرداند که  پرسیدند که از جمله ی "مملکت به این خوبی.." چه به مخیله تان میرسد.. یاد حالاتی افتدیم که بی شباهت به زمانه حال نیست ... که این گونه برایتان روایت میکنیم که به قول شاعر یک نکته در این معنی گفتیم و همین باشد...در کلاس درس بودیم مشغول قیل و قال و بحث که حرکات نامانوس استاد گران قدر توجهمان را به خودش جلب کرد گاهی شبیه منگولها میشد و زمانی چشمهایش به سرخ میرفت همش مشغول خاراندن صورت وبینی بودند با دست و با استین کت و به هرچه دم دست و دم بینیشان میرسید می خاراندند..که نوبت به نوشتن جزوه رسید ایشان بی درنگ شروع به خواندن کردن انقدر تند تند میخواندند که کسی را توان سربلند کردن نبود به غیر از ما که نه اهل قیل و قال بودیم نه جزوه نوشتن، در افکار خود غرق بودیم که باز به مثال دلقک شروع به شکلک در اوردن کرد .. ماهم زیر چشمی رفتیم تو کارش که ببینیم چه خبر است که بتوانیم بعدها فیلمش کنیم... بعد از یک دقیقه حساب دستمان امد معلوم شد این بخت برگشته محتویات بینیش روی اعصابشان پیاده روی میکند این را از حرکاتش فهمیدیم..همچین خورناس میکشید که ادم دلش به حالش میسوخت معلوم بود کامل جلو تنفسش را گرفته.. راستش دلم به حالش میسوخت اخر چرا باید جلو ما این بلا سرش بیاید..حال بماند که سرنوشت هرکس را برپیشانیش نوشته اند و مال امروز این بخت برگشته پیشانی که چه عرض کنم صاف امده بود تا نوک بینیش...بلاخره معلومش شد این تو بمیری از ان تو بمیری هانیست این مشکل با خرناس درست نمیشود لامذهب بد جایی گیر کرده بود کار کار انگشت بود و بس.. دریک حرکت انتحاری و در یک چشم بهم زدن وقتی که همه سرشان پایین بود سه بند انگشت اشاره تا ته را در سوراخ بینیشان جا داد یادمان نمیرود نوک انگشتشان را میشد از داخل چشمانشان دید.. اگر یکی داستان را نیدانست حتما فکر میکرد دارد چشمش را از داخل می خاراند..با هر زحمتی بود گرفتش خواست بیرون بیاورد ان متبرک ملعون را.. که دیگر اذیت نکند که چشمش به من افتاد ... روزگار پایش را راست گذاشت روی شاهرگش.. شاید اگر کلاس درس نبود میزد زیر گریه ... اما چه میشود کرد دیگر قسمت است باید ساخت .. چشم در چشم .. زل زده بودیم به انگشت مبارک.. راستش نه راه پس داشت نه راه پیش کمی همدیگر را نگاه کردیم فکر میکرد الان است که سرم را پایین بندازم اما مگر ما از رو میرفتیم .. التماس از چشمانش میبارید .. دیدیم که اینجوری نمشودحاضر نبود جلو چشم ما بیرون بیاورد این بود که تصمیم گرفتیم بهش کلک بزنیم ارام سرمان را پایین انداختیم یک ثانیه هم نذاشتیم طول بکشد سرمان را بالا بردیم چشمتان روز بد نبیند .. و باز دلم به حالش سوخت با همان نگاه ملتمسانه باز نگاهم میکرد ولی اینبار انگشتش بیرون بود ..انگشتی به غایت خیس..با تاجی سبز بر فرق سر انگشتش.. با چند لکه ی خون .. شاید اگر میتوانست برای پنهان کردنش از من حاضر بود تا ته در دهانش کند اما خب گفتم که قسمت چنین بود نمیشد کاریش کرد.. دیگر کار او تمام شده بودقسمت مربوط به خود را به بهترین شکل اجرا کرد.. فقط مانده بود پرده اخر فیلم که باید من اجرا میکردم.. ارام بلند شدم و دست در جیب جوری که کسی شک نکند جلو رفتم دستم را بیرون اوردم و دستمال کاغذی سفید مچاله شده در جیبم را به رسم همدردی با لبخندی ملیح به نشانه ثبت در مخ و چاپ و تکثیر در ده دقیقه برای هرکه که میشناختم و نمیشناختم..به ایشان دادم چشممان را از چشم هم برداشتیم او به دستمال نگاه میکرد و مات و مبهوت از این همه رو.. و من نیز به نوک انگشت اشاره و مات مبهوت از این همه وزن....هاوار



تاريخ : چهارشنبه 1392/02/25 | 15:17 | نویسنده : هاوار

یادمان نمیرود پشت لبمان سبز شده بود که اتفاقی برایمان افتاد که تا چندی پیش اثراتش در وجناتمان نمایان بود و نزدیک بود قالب تهی کنیم ... در عنفوان جوانی چنان که افتد و تا دقایقی دیگر می دانی شبی از سر بی حوصلگی خاطرمان هوای تازه طلبید و در طرفت العینی بیرون پریدیم مشغول کوچه گردی خیابان پیمایی شدیم انچنان غرق در تفکر و اندیشه های کج و ماوجمان بودیم که نمیدانیم کجا و چگونه ساعاتهای دست در پشت انداخته ، مات و مبهوت در سیر افاق و انفس ، سر به جیب تفکر فرو برده ، که وردی پارک جدید التاسیسی خاطر مبارکمان را به خود جلب کرد وقت را مغتنم شمرده پا از صحبت اغیار بیرون کشیده و در دامان الوان رمیدیم یکی یکی به انقراض اندیشه هایمان پرداختیم.. از دور سگی را دیدیم خواستیم مسیر عوض کنیم که دیدیم مجسمه است و تکان نمی خورد قوت گرفتیم این شد که باز به راه افتادیم باز شیرجه ای در افکارمان زدیم و همچنان جلو می رفتیم با نزدیک شدن به این مجسمه خوش قد و قامت که بر بلندیی که نیم تر از ما هم بلند تر بود بر دو دست ایستاده به رسم هم کیشان خود، پایش را جمع کرده بر آن نشسته و سر و سینه را صاف بالا داده ..انگار مجسمه ژولیوس سزار بود که بر زمین و زمینیان تکبر می ورزید.. در ذهن خود گفتیم دستمریزاد باید گفت به این مجسمه ساز که الحق خالق ثانیست که اگر من به جای خداوند بودمی به پاس این همه خلاقیت و هنر،جان در برش روان میساختمی حتی مو های بدنش با نسیم حرکت می کردندی انچنان غرق در این کالبد بی جان شدیم که از خود بی خود شده بودیم به پاس ان همه تعریف و تمجید گفتیم در این مکان سیگاری روشن کنیم که بس مبارک خواهد افتاد دست در جیب کرده و سیگار و فندک را بیرون اورده و بر لب مبارک نهادیم سرمان را پایین بردیم که ان متبرک ملعون را روشنش کنیم که ناگهان قلبمان هوری ریخت.. دیدیم که روحمان از کنارمان بیرون زد و پا به فرار گذاشت تمام بدنمان عرق سردی کرد و شروع به لرزیدن کرد حس کردیم مجسمه حرکت کرد سرم را بالا بردیم که ببینیم چه بر سر انهمه تکریم و تمجید امده که بینی رو به بینی و چشم در چشم با نگاه عاقل اندر سفیه مرا می نگریست نفسهایش گرم بر صورتم احساس می کردم پوزخندی را میشد از چشمانش خواند و بخت بد را از پیشانی من.. انچنان ترسیدم که اگر دقایق قبل تر دستشویی نرفته بودم هرچی در معده و روده داشتم در نافک شلوارم خالی میکردم از جا پریدم فقط پاهایمان کار میکرد که انهم به رسم عادت و غریزه در ان مهلکه می بایستی نایستد که نایستاد.. در ان وقت فرار  باز چشمان سگ جلو چشمم بود و با پوزخندی بر لب که ان نگاه عاقل اندر سفیه را به یادم میانداخت..



تاريخ : یکشنبه 1392/01/25 | 11:55 | نویسنده : هاوار

صدای تپش قلب لباس هایم ،سکوت چمدان زوار در رفته ام را شکست... دیگر منی برای بردن ندارم راستش منیتی نمانده است هر چه هست اوست من خود را پاک فراموش کرده ام ... کجا جا مانده ام نمی دانم ... دستهایم مبهوت تنها شدنشان هستند ...چیزی در ذهنم پا میگیرد مگر لباسهایم قلب دارند؟؟من که همه خود را برایت جا گذاشته ام نخواستم دنبالم بگردی.. سراسیمه چمدانم را باز می کنم قلبی درون لباسهایم جا مانده ... اشناست می دانم .. من این را بار ها دیده ام مال توست و که برایم گذاشتی ... ارام در چمدانم را میبندم صدایش مثل همیشه به وجد می اورد .. صدای تپش های سکوتم سرود تازه را دوباره میکند 



تاريخ : پنجشنبه 1392/01/22 | 12:58 | نویسنده : هاوار

به خود نهیب میزنم باز باید رفت ... سکوت را در راه دوباره کن... جانی در جانم ارام به نظاره نشسته  منتظر حرکت های بعد از کیش شدنم است .. زندگی را میخواهم احساس کنم ..جریانش را در رگهای رسوخ کرده به بغض ... در تلاطمی از مرگ... سکوت... و باز نبض امید در کالبدی سخت تپیدن میگیرد ... حسش خواهم کرد نمی گذارم این شعله کوچک خاموش شود... امید، پروازم خواهد داد بیگمان...دور دستها مناظر دیدنی تری دارند بیگمان... کاش نگاهم به هرز نمیرفت... انگشتانم را روز هزار بار میشمارم همه چیز سر جایش است... ناخنم را گرفتم تا به خودم اسیب نزنمت ... سنگینی نگاه مردم را خیلی وقت است احساس میکنم .. این بار بیگمان شمع تولدم را خودم فوت خواهم کرد... و باز با تمام وجودم باور دارم که لبریز میشود کاسه کوچکی که هر روز برای گدایی محبت به دست میگیرم اری لبریز خواهد شد بیگمان...



تاريخ : چهارشنبه 1392/01/14 | 11:7 | نویسنده : هاوار

هاوار؟ چکار میکنی؟ بغض کردی؟ گریه میکنی؟سرت را بالا بگیر تو مرد شده ای ... بعضم را در گلویم قورت می دادم ..داغ است کل بدنم گر میگیرد اما مگر میشود شکست؟؟ از دوران بچگی هایم فقط بزرگ شدنم را به یاد دارم ..هر جوری بود گریه را جواب میکردم گاهی انقدر بغض گلویم را باد میکرد که طاقتم طاق میشد گاهی فکر میکردم اگر روزی این بغض بشکند ...الان بزرگ شده ام اما..هنوز بغض هایم بچگی میکنند .. هنوز با گریه قهرم  .. طعم بغض هایم هنوز تلخ است..یادم نمیرود یاد گرفته بودم در بازار میان هم همه ی مردم با قدی کوتاه تر از چشمهایشان ارام گشت بزنم تا ارام گیرم و حس کنم که هنوز نادیده هایم کم نیستند...



تاريخ : چهارشنبه 1391/12/23 | 11:27 | نویسنده : هاوار

اینجایم دور از هم همه ی شهر و مردمانش ... بر صندلیم تکیه میکنم و ساعتها مشغول خواندن میشوم ... گرمم از گفتن ... اما دیریست دورو برم همه خاری شده اند در یقه ی پیراهنم ... روزی که زیاد خوب باشد لبخند یکی دو نفر را میبینم ...و من نیز به قول حسین پناهی دستمال سرخ دلم را تکان میدهم....

 ... خودم رو پشت کلمات و نوشته هایم مخفی کردم این روزها ، که نکند جای به کسی بر بخورد ، که هستم... کینه را یاد نگرفته ام با تلافی بیگانه ام نهایت بعضم دوری کردن است ... حتی گاهی از خود...گاهی سلام می کنم با ترس و دلهوره که بعد از سلام چیزی هوار نشود بر سرم

اره که بغض دارم ...

ایستاده ام با چشمانی در باطن پر از اشک ابرو هایم را در هم کرده ام که نکند اشکی بریزد... بر گستره این مردم مینگریم و هنوز مات و مبهوت که آیا .. شاید این خوابی باشد که یکی شاید مرا در آن میبیند...  نباید پشت سرم را ببینم....فقط همین.



تاريخ : سه شنبه 1391/11/17 | 8:28 | نویسنده : هاوار

دیریست در این فکر بودیم که جهانی را از این جهل بی تاریخی و یا بی حافظه تاریخی یا حافظه بی تاریخی  و..که خودمان هم معلوممان نشد چی توی ذهنمان بلغور می کردیم  نجات داده ... گاه گاهی قلمی بر کاغذ نهاده و سفیدی را سیاه کنیم که اگر خدا قبول کند سیاهمان سفید شود تا ببینیم که بعدها چه شود...و بنویسیم ازتاریخ پر فراز و فراز زندگیمان که بدون فرود بوده و هست ... یادی از دوران پر از علم و ادب دبیرستانمان کردیم ... که این اراجیف به ذهن آراممان خطور کرد و چند سطری را که بعدها به طلا خواهند نوشت را از ان دوران به خاطره می نشینیم که بنشینید و فیض ببرید...که بله خاطره ای شیرینی منت برسرتان مگذاریم و برایتان تعریف میکنیم مال سوم دبیرستانمان است انوقتها به دلیل اسبی بودنمان معلمهایمان مارا خوب میشناختند گاو پیشانی سفیدی بودیم  در آن چراگاه احشام.. بدون اینکه خودمان بخواهیم یا اصلا حس کنجکاوی داشته باشیم یک سر نخ اتفاقات و حوادث خفن مدرسه به دم حضرتم وصل بود کسی دست توی بینیش میکرد به فراست درمیافتیم به همین خاطر و به خاطر چند خاطر دیگر ، معلم و ناظم و مدیر و در و دیوار مدرسه ازمان  زیاد دلخوشی نداشتن ... البته ما خودمان بد نبودیم اطرافمان اتفاقات بدی می افتاد ...و بله در یکی از روزهای زمستان که روزگار به غایت فشارش افتاده بود و ملایک کارگذار و از زیرکار دروو خداوند نمیدانم از کجا و با چه جراتی چشم جبرئیل را دور دیده بودند که جای اب و هوای سیبری و شهرمان را عوض کرده بودند که همه رفته بودیم رو ویبره... در کلاس بودیم و منتظر خواندن درس تاریخ... در باز شد و معلم میانسالی وارد کلاس شد خودش میگفت معلم تاریخ است برای ما که فرق نمیکرد ما مدرسه را برای درفتنهایش دوس داشتیم البته اگه این کار را هم نمیکردیم بیرونمان میکردند هر روز اینجانب به دلیل بیرون انداختن از سر کلاس با همه دبدبه و کبکبه ی همایونیمان در حیاط خلوت مدرسه در حال پرسه زدن بودیم... یادم میاید اواسط سال بود که این بلند گوی تاریخ کلاس ما فرمایش فرمودند که اخر زنگ است وحوصله ندارد خودتان اهسته و یواشکی بدن حرف  درس بخوانید انهم در نیم ساعت اخر زنگ ... ان روز عجیب هم عصبانی بود چهره ی بدبختش به سرخی میرفت فکر کنم  زرد چوبه اش را زیاد کرده بودند باز این ملایک ... ما هم سرمان را انداختیم پایین و در سکوت محض کلاس شروع به خواندن تاریخ تحریف شده کتابمان کردیم کناردستیمان پسری بود به غایت کج... هم از ظاهر هم از باطن ... با سر خودکار یکی دوباری سوت زد که ما گفتیم نزن ریشش در میاد که به گوشش نرفت و ادامه داد دلمان مثل سیرو سرکه میجوشید ولی نمیدانستیم چرا.... یواشکی از زیر چشم نگاهی کوتاه به معلم انداختیم که بله حدسمان درست بود و به دلمان درست الهام شده بود ان مرتیکه کور با ان چشمان کوچکش مرا نگاه میکرد با چشمانی که ادم یاد شرلوکهولمز میافتاد ... ان تاریخ زده منحوس نگاهش را از ما بر نمیداشت منهم از ترس دوباره بیرون انداختن از کلاس سرمان را بلند کردیم که خوب صورت و لب و لوچه امان را ببیند که ما سوت نمیزنیم دوستمان هی سوت میزد ما هم دهانمان را به نشانه خمیازه باز کرده بودیم که انشاء الله ملتفت باشد با دهان باز نمشود سوت زد دهان شده بود عینهو دهانه غار علیصدر نزدیک بود مفصل فکم در برود با دهان باز به حضرت تاریخ زده ی زل زده بودیم که زنگ خورد امدیم به خودمان بجنبیم که فرمودند کسی از جایش تکان نخورد ... یاد فیلم میتیکومان افتادیم و نشان حاکم بزرگ اما این بار نشان که چه عرض کنم نشانه ما بودیم در دست زونبه.... با صدای حق به جانب گوی گراهامبل است تلفن را بار دیگر اختراع فرمودند  : کی بود سوت زد ؟؟؟ کسی  چیزی نگفت ... اسم ده نفر را مینویسم خودش با پای خودش بیاید بیرون و گرنه فلانش را فلان میکنم ... و شروع کرد.. تا نفر هشتم را نوشت نام هر کس را مینوشت فوری اعتراضی را میشنید اما جواب نمیداد انگاری کل انرژیش را برای نفرات اخر حاضر می کرد  تا مثال تیر کشیده در کمان بر سرشان فرو اید نفر نوهم اسم بغل دستیم را نوشت اسمش هم به سان خودش کج...ایشان هم از همه سنگینتر اعتراض کرد اما باز همان را شنید که بقیه شنیدند... نفر دهم را میگوید ؟؟ حضرتم بودند که با تمام جلال و جبروت اسممان بر پیشانی ان تخته سبز بسان اسماء فسیل شده منقوش در تاریخ  نقش بست درانوقت عزیز نمیدانم از کجا و چگونه و از کجا یاد منصور حلاج افتادیم که می گفت اناالحق ... ما هم گفتیم که اگر اعتراض ننماییم سه میشود و شکش یقین میشود و انوقت دیگر نمیشود درستش کنیم چشمتان روز بد نبیند دهانمان را گشوده کردیم و گفتیم اسم ما را چرا استاد نوشتید که هنوز وسط کلمه استاااا.... بودیم که انگار منتظر همین اسوات بود به سان سرباز که قول مرخصی بهش داده اند انچنان عقب گردی زد که خودشم فکر کنم تعجب کرد با صدای بلند فرمایش فرمودند بیا بیرون تا بهت بگم.. ما هم که هیچ وقت کم نمی اوردیم مثل شیر رفتیم جلو خواستیم بایستیم که دیدیم تعادل نداریم صدای از طرف دیوار به گوشمان رسید صدای سیلی زدن بود انهم از دو متر انطرفتر.. نگو صدای سیلی رو صورت خودمان است که بعد از انعکاس از طرف دیوار به پرده سماخمان رسید و دلیل عدم تعادلمان را در ان لحظات فهمیدیم  به خودمان امدیم معلممان طرف چپمان بود فکر کردیم جا عوض کرده بعدها فهمیدیم در اثر سیلی نیم چرخی خورده ایم ... ندای از درونمان بر خواست... فردوسی را دیدم با همان عمامه و عبا.. شاهنامه را در دست داشت ابرویش را برد بالا و تلقینم داد اینگونه... نبندد مرا دست چرخ بلند ...هر چه توان داشتیم مثل ملوان  زبل ریختیم تو دستمان و با تمام قدرررررررررت زدیم تو ریخ این تاریخ زده بدبخت که دیدیم نیست خواستیم های و هوی کنیم که در رفت ترسو..که دیدیم همه بلند شدند به طرف ما امدند اما از ما هم انطرف تر رفتند خواستیم که برگردیم دیدیم معلم بدبخت به سان کاریکاتور تمام شخصیتهای تاریخی که در کتابمان تحریفشان کرده بودند بر زمین نقش بسته اند با همان قامت به غایت رعنا و باز زرد چوبه اش بالا بود.. ما نیز بر بلندای سینه اشان در احتزاز بودیم یادم افتاد بازم خراب کاری کردیم اما این بار این تو بمیری از ان تو بمیری ها نبود .. در این فکر بودم که چطوری درستش کنیم که نمیدانم کدام شیر پاک خورده ای بود که گفت ولش کنید حرفای بد میزند سر کلاس و توهین میکند مگر اینجا قهوه خانه دور میدان است یا کلاس درس... معلم را بلند کردند و ما را بیرون... خودمان به صورت خودجوش رفتیم در اتاق رئیس و شروع به هارت و هورت کردیم همه رئیس روسا ریختن بیرون و من نیز ماجرا را از سیر تا پیاز برایشان انجور که میخواستم باز گو کردم البته بغیر ان قسمت که خودمان مجری قانون شده بودیم ... همه شروع به ارام کردن من و تف ولعنت ان کتک خورده کردند که چشتان روز بد نبیند ... آوردنش ... چند نفر دورو برش را گرفته بودند که نیفتد فکر کنم گیجگاهش را زدم همان جا که رستم به اسفندیار زد ... صورتش شده بود عینهو لبو .. دورنگ یاد اسب ابلق تو کتاب فارسی افتادم... سرخ و سفید .. یک چشمش هم کم کم داشت به سرخی میرفت و باز یاد زرد چوبه ... گیج و واج اوردنش ... ناظممان گفت این دیگر چیست اینکه امد اینجوری نبود بچه مردم را چکار کردی ... زیر بالش را گرفتند و بردن داخل اتاق، من و همکلاسی هایمان بیرون در که ببینیم کی فارغ میشود و نتیجه این دست پختمان کی به خوردمان میدهند که نمیدانم از کجا خبر کتک خوردن معلم در مدرسه پیچید و در چشم بهم زدنی چهارصد دانش اموز همه با هم تو سالن بودند .. چشممان را باز کردیم دیدیم که بله بلاخره به ارزویمان رسیدیم و دست تقدیر مارا به رسمیت شناخت و فلک بر دستمان بوسه زد شده بودیم رهبر کل دانش اموزان در آن ورته حولناک... تصور کنید ما جلو همه .. همکلاسیهایمان همه پشت سرمان .. تمام مدرسه  پشت سر انها... ما شدیم نک پیکان حالا قدرت داشتیم دنبال جای میگشتیم که این پیکان کشیده اماده در بزنگاه تاریخ را به کدام سوراخ حضرات داخل کنم که یادم افتاد بهتر است از این مهلکه نجات پیدا کنم و دنبال شروشور نباشم رئیس دبیرستان بیرون امد توپش پر بود اما تا دید چه خبر است کم اورد گفت ارام باشید بروید خانه هایتان که گفتم تا تنور داغ است بچسپانم که فردا کلاهم پس معرکه است ... با کلامی حق به جانب گفتیم ما نمیرویم بگویید بیاید بیرون ببینم به کی دشنام داده کل کلاس شاهد است کلاس هم که همه بلند میگفتن بیابیرون ترسو میکشیمت... و از این حرفا ... معلم بدبخت تاریخ زده انهم از نوع تحریف شده اش بعد یه ربع امد بیرون و از همه بلاخص اینجانب حق به جانب معظرت خواهی کرد دستش روی سینه و سر پایین و به واقع احساس ندامت ... به راستی باورش شده بود که چیزی گفته ... سیلی کار خودش را کرده بود... در ان جا بود که یاد جمله ای که در کلاس به ذهنم رسید افتادم و معنایش را تازه فهمیدم همان منصور حلاج را میگویم و اناالحق گفتش... که من خود ادعای حق بودن کردم ولی به گوش ناشنوایان معرفت نرفت که نرفت البته من به زور چپاندم تا ته... تا این را نیز به سان باقی تاریخ به خاطر بسپارد... در همین فکر بودیم و با غرور برگشتیم و به دانش نااموختگان نگاه کردیم که همه بالا و پایین میپریدند و داد میزدند که نگاهمان به دوست کجوماوجمان افتاد مثال شتر میخندید و ما را نگاه مییکرد با سر خودکاری بر لب  در حال سوت زدن....



تاريخ : یکشنبه 1391/11/01 | 12:28 | نویسنده : هاوار

...  کسی می تواند در پای عشق بمیرد که پیش از ان زندگی در مقابل چشمانش مرده باشد این جملات از شاندل بود البته به گفته دکتر شریعتی... که اصلا بماند که شاندلی وجود داشته یا نه... اما ... هنگامی که برای اولین بار این جمله را خواندم هیچی ازش نفهمیدم در پای عشق مردن یعنی چی؟؟؟ عشق چیست؟ ایا چیزی به جز ایثار است .. چیزی به غیر از خود گذشتن ... چیزی به غیر از آروزهای بزرگ برای معشوق ...عشق از خود گذشتن است نه برای خود .. برای معشوق... و حتی گاهی خودم را به این اقناع می رساندم که عشق چیزی جز دیدن معشوق دست در دست آرزوها ... بهترین آرزوها... نیست حتی اگه ان آرزو تو نباشی.. حتی اگه ان آرزو خواسته و رویای تو نباشد... باید برای رسیدن به عشق از خود گذشت اولین قدم را بر خود نهاد،  پا بر روی شانه های خود بلند شد...که منیتی نماند.. هرچه هست او شود ..که به قول حافظ :بیاو هستی حافظ ز پیش او بردار ..که با وجود تو کس نشنود از من که منم..... که گر قدم اول را بر خود نهی قدم دوم را بی شک در وادی عشق بر زمین خواهی گذاشت...این است که شریعتی از زبان من درونش(شاندل) می گوید که لاف عشق کار هر کس نیست گاو نر می خواهد و مرد کهن... مردن در پای عشق ،مردن برای عشق است ،مردن در عشق است و این خود شرط دارد و انهم مردن زندگی است در مقابل چشمانت... مردن زندگی همان ترک تعلقات و وابستگی ها است ،ترک منیت ،ترک فقط خود را دیدن و ..در مقابل چشمانت.. نشان از تسلیم دارد تسلیمی بی چون و چرا در عین اختیار ... دم فرو بستن نه به مصلحت بلکه به اختیار و حتی از سر شوق ... از سر خواهش و به نشانه بندگی باز به قول حافظ در طریق ادب بودن و از سر شوق بیان اینکه  گناه من است...که خواسته ما خواسته ای جز اراده و خواسته معشوق نیست... گاهی در عشق های زمینی به این فکر میکنم  که بزرگترین آرزوی عاشق باید هجران باشد و دوری، که این عین خواست معشوق است که عاشق در هجر و در سوز گداز باشد و شبی بی یاد او ،بی ذکر او سر بر بالین نگذارد و این است که در عشق زمینی که بی شک می توان گفت که اگر برای همه نباشد برای عده ای بی شک یکی از وادی های طی طریق الی الحق است... که کردن ارزوی بزرگ برای معشوق عین از خود گذشتن است و او را شاد دیدن و به ارزوهایش رسیدن عین کامیابی عاشق است که هیچ عاشق حقیقی جز کامیابی معشوقش ارزوی دیگری ندارد حتی اگر در ان کامیابی اثری از او نباشد...و در عشق حقیقی .. عشق به معبود که ...

کاش میتوانستم ....هاوار

 



تاريخ : سه شنبه 1391/09/07 | 15:33 | نویسنده : هاوار
این را برای تو مینویسم شاید که بخوانیش به قول سهراب به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت...غصه هم میگذرد...و یا به قولی... زندگی میکنم... حتی اگه بهترین هایم را از دست بدهم... چون این زندگی کردن است که بهترین های دیگر را برایم می سازد بگذار هرچه از دست میرود برود... من آن را می خواهم که به التماس آلوده نباشد... حتی زندگی را....



تاريخ : دوشنبه 1391/08/29 | 15:29 | نویسنده : هاوار

آن کیست آن آن کیست آن کو سینه را غمگین کند

چون پیش او زاری کنی تلخ تو را شیرین کند

اول نماید مار کر آخر بود گنج گهر

شیرین شهی کاین تلخ را در دم نکوآیین کند

دیوی بود حورش کند ماتم بود سورش کند

وان کور مادرزاد را دانا و عالم بین کند

تاریک را روشن کند وان خار را گلشن کند

خار از کفت بیرون کشد وز گل تو را بالین کند

بهر خلیل خویشتن آتش دهد افروختن

وان آتش نمرود را اشکوفه و نسرین کند

روشن کن استارگان چاره گر بیچارگان

بر بنده او احسان کند هم بند را تحسین کند

جمله گناه مجرمان چون برگ دی ریزان کند

در گوش بدگویان خود عذر گنه تلقین کند

گوید بگو یا ذا الوفا اغفر لذنب قد هفا

چون بنده آید در دعا او در نهان آمین کند

آمین او آنست کو اندر دعا ذوقش دهد

او را برون و اندرون شیرین و خوش چون تین کند

ذوقست کاندر نیک و بد در دست و پا قوت دهد

کاین ذوق زور رستمان جفت تن مسکین کند

با ذوق مسکین رستمی بی‌ذوق رستم پرغمی

گر ذوق نبود یار جان جان را چه باتمکین کند

دل را فرستادم به گه کو تیز داند رفت ره

تا سوی تبریز وفا اوصاف شمس الدین کند

                                                             مولانا



تاريخ : شنبه 1391/08/27 | 12:25 | نویسنده : هاوار
رفتار من عادی است!
اما نمیدانم چرا این روزها
از دوستان وآشنایان هر کس مرا می بیند از دور می گویید :
این روزها انگار حال وهوای دیگری داری
اما من هر روزم با آن نشانیهای ساده و با همان امضا،
همان نام وبا همان رفتار معمولی ،مثل همیشه ساکت وآرام
این روزها تنها حس میکنم گاهی کمی گنگم، گاهی کمی گیجم
حس میکنم از روزهای پیش قدری بیشتر این روزها را دوست دارم
گاهی از تو چه پنهان با سنگها آواز می خوانم
و قدر بعضی لحظه ها را بیشتر می دانم
این روزها گاهی از روز و ماه وسال
از تقویم از روزنامه بی خبر هستم
حس میکنم گاهی کمی کمتر،گاهی شدیدا" بیشتر هستم
حتی اگر می شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم یک جور دیگر می پرستم
از جمله دیشب هم دیگرتر از شبهای بی رحمانه دیگربود:
من کاملا" تعطیل بودم
اول نشستم خوب جورابهایم را اتو کردم
تنها حدود هفت فرسخ ، در اتاقم رفتم
با کفشهایم گفتگو کردم
و بعد از آن هم رفتم تمام نامه ها را زیرورو کردم
و سطر سطر نامه هارا دنبال آن افسانه موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم ،
تنها یکی از نامه هایم بوی غریب و مبهمی می داد
انگار از لابلای کاغذ تا خورده نامه
بوی تمام یاسهای آسمانی احساس می شد
دیشب دوباره بی تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم،در آسمان گشتم
وجیبهایم را از پاره های ابر پر کردم ،جای شما خالی!
یک لقمه از حجم سپید ابر های ترد
یک پاره از مهتاب خوردم
دیشب پس از سی سال فهمیدم که رنگ چشمانم کمی میشی ست
وبر خلاف سالها پیش رنگ بنفش و ارغوانی را از رنگ آبی دوست تر دارم
دیشب برای اولین بار دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست
این روزها دیگر تعداد موهای سفیدم را نمی دانم
گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک
یک روز کامل جشن میگیرم
گاهی صد بار در یک روز می میرم
حتی یک شاخه از محبوبه های شب ،
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی ست
گاهی نگاهم در تمام روز با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می کند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین هوایی میکند
اما غیر از همین حس ها که گفتم و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده وعادی
حال وهوای دیگری در دل ندارم
رفتار من عادی است!


  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ